گفتوگو با یک روانشناس درباره تأثیر هنر بر روان در روزگار بحران
به گرازش پبام ما: از رنگ گل تا رنج خار بحران، خواه جنگ، نسلکشی، مهاجرت اجباری، سرکوب سیاسی یا همهگیری، وضعیتی است که نظم نمادین، ثبات معنایی و انسجام روانی فرد و جامعه را مختل میکند. بحران نهتنها ساختارهای سیاسی و اقتصادی، بلکه روایتهای بنیادینی را که انسانها از خود و جهان دارند، متزلزل میسازد. […]
به گرازش پبام ما:
از رنگ گل تا رنج خار
بحران، خواه جنگ، نسلکشی، مهاجرت اجباری، سرکوب سیاسی یا همهگیری، وضعیتی است که نظم نمادین، ثبات معنایی و انسجام روانی فرد و جامعه را مختل میکند. بحران نهتنها ساختارهای سیاسی و اقتصادی، بلکه روایتهای بنیادینی را که انسانها از خود و جهان دارند، متزلزل میسازد. در چنین شرایطی، هنر و ادبیات صرفاً تولیدات فرهنگی نیستند؛ بلکه به عرصهای برای بازسازی معنا، ثبت تجربه، مقاومت و التیام روانی تبدیل میشوند. از سوی دیگر، بحران در شرایط سرکوب، فقط بهمعنی تخریب فیزیکی نیست؛ بلکه حذف حافظه و روایت است و هنر میتواند حافظه را حفظ و در برابر انکار، مقاومت کند و آن را به نسلهای بعد انتقال دهد. بنابراین، در شرایط جنگ و سرکوب، هنر نمیتواند بیطرف بماند و سکوت هنرمند، بیمعنا به نظر میرسد. ازاینروست که «ساموئل بکت» پس از جنگ جهانی دوم نمایشنامه «در انتظار گودو» را مینویسد و ساختار روایی کلاسیک را فرو میریزد و بیمعنایی جهانِ پس از فاجعه را به بیساختاری در فرم تبدیل میکند. «پیام ما» در گفتوگو با «آزاده سهرابی»، دکترای روانشناسی، به بررسی جایگاه هنر در روزگار بحران و تأثیر آن بر روح و روان آدمها، چه خالقان هنر، چه مخاطبان آن پرداخته و اینکه در روزگار بحرانی، کارکرد هنر چیست؟ یک ضرورت است یا یک تجمل؟
هنر به تنظیم هیجان، کمک و تجربههای تروما را به روایت تبدیل میکند. اضطراب را کاهش میدهد و احساس کنترل را بازمیگرداند. جنگ و شرایط بحرانی در بسیاری موارد، هویت فردی را متلاشی میکنند. بنابراین، هنرمند با خلق اثر به روایت خاص خود میپردازد و عاملیت را بازیابی میکند و از حالت قربانی خارج و به «راوی» تبدیل میشود، اما هنر همیشه هم التیامبخش نیست، چراکه بازگشت مکرر به صحنههای خشونت میتواند بازتروما ایجاد کند و فشار اجتماعی برای «شهادت دادن»، بار روانی سنگینی بر دوش هنرمند است.
هنر بر سلامت روان مخاطبان اثر میگذارد و باعث کاهش احساس انزوا در آنها میشود. مخاطب با خواندن رمان یا دیدن فیلمی درباره جنگ، درمییابد که تجربهاش منحصر به او نیست. رمان «طاعون» نوشته «آلبر کامو» در دوران همهگیری کرونا دوباره خوانده شد، زیرا تجربه اضطراب جمعی را معنا میکرد.
همچنین، تماشای تراژدی یا خواندن شعر میتواند به تخلیه هیجانی منجر شود؛ به این معنی که مخاطب، هیجانهای شدید خود را بهشکل ایمن تجربه و پردازش میکند و به بازسازی معنا میانجامد؛ چراکه بحران، فرضهای بنیادین درباره عدالت، امنیت و آینده را متزلزل میکند و هنر میتواند چارچوب معنایی تازهای پیشنهاد دهد.
سوگواریهای جمعی که با آداب و رسوم هر اقلیم و منطقه درآمیختهاند هم در جنگ و شرایط بحرانی، فضای مشروعی برای گریه کردن فراهم میآورند. از انکار جمعی جلوگیری و پیوند اجتماعی را بازسازی میکنند. بنابراین، میتوان گفت هنر در شرایط بحرانی به انتقال تجربههای غیرقابلبیان، تنظیم سیستم عصبی و بازسازی هویت آسیبدیده افراد کمک میکند. پژوهشها هم نشان دادهاند فعالیت هنری میتواند نشانههای استرس پس از حادثه یا PTSD را کاهش دهد، بهویژه زمانی که با حمایت درمانگر همراه باشد.
ممکن است این پرسش به ذهن برسد: در شرایطی که نیازهای اولیه در خطراند و برآورده نمیشوند، هنر به چهکار میآید؟ با پژوهش در تاریخ میتوان دریافت حتی در اردوگاهها، زندانها و مناطق جنگی هم، انسانها شعر نوشته، آواز خوانده و نقاشی کردهاند پس این نشان میدهد هنر بخشی از نیاز به معناست و تفریح و تجمل به نظر نمیآید.
«آزاده سهرابی»، دکترای روانشناسی، در گفتوگو با «پیام ما» جایگاه هنر در روزگار بحران و تأثیر آن بر روح و روان آدمها را بررسی میکند. سهرابی بر این باور است که هنر در طول تاریخ تجمل نبوده و گواه این گفته، شعرها، ترانهها و تئاترهای زیرزمینی است که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته یا موجی از ادبیات و هنرهای تجسمی که بعد از بمباران هیروشیما به وجود آمدهاند. در دوران جنگ تحمیلی هم موسیقی، شعر و سینما متوقف نشده بود. پس هنر در زمان بحران چون جنگ و سوگ جمعی، حتی به بقا میانجامد؛ اصلاً این دو همزاد یکدیگرند. اگرچه همرتبه نیستند چون زنده بودن، در هر حالت و شرایطی، مهمتر است.
این روانشناس به معنادرمانی «ویکتور فرانکل» بهعنوان یک رویکرد درمانی اشاره و بیان میکند: «انسان در موقع خطر، بیشتر از همیشه معنا میسازد. اصلاً خود فرانکل که بنیانگذار معنادرمانی بوده، سالها در آشویتس به سر میبرده است. پس شرایط بحرانی میتواند انسانها را به جستوجوی معنی و مفهومی برای زندگی وادارد.»
بهگفته سهرابی، ترس از آینده و مهمتر از آن، ابهام مزمن، روان فردی و جمعی را یا دچار کرختی و بیحسی میکند یا موجب پرخاش و انفجار خشم میشود. در این شرایط، هنر میتواند یک مسیر سوم بسازد و خشم و بیحسی را به یک بیان نمادین از رنج یا هر چیز دیگری تبدیل کند؛ البته به شرط اینکه تبلیغ شود؛ قدرت داشته و هدفمند باشد.
این درمانگر به یک شیوه دیگر درمانی هم اشاره میکند: «در شیوه درمانی هیجانمدار به درمانجو کمک میشود هیجانات خود چون غم و خشم را بشناسد و روی آن اسم بگذارد؛ چراکه پشت هر هیجان، یک نیاز است که باید شناخته شود. اصلاً هیجانها باید ترمیم شوند و این کاری است که هنر انجام میدهد. برای مثال، موسیقی سوگ که این روزها بسیار به آن پرداخته شد، اجازه گریه کردن و تجربه غم را به آدمها میدهد.»
سهرابی با اشاره به فیلم «جاده خاکی» میگوید: «باز هم در روزهایی که پشت سر گذاشتیم، بخشی از این فیلم، بسیار وایرال شد که «پانتهآ پناهیها»، خشم و غم و حسهای دیگر را با هم تجربه میکند، اما بهخاطر پسرش میخندد و به یک ترانه شاد گوش میدهد. انگار همه ما حسوحال پناهیها را تجربه کردهایم. پس دیدن این فیلم و آثار مشابه باعث میشود با آدمها، همذاتپنداری و یک تجربه هیجانی را روایت کنیم. از سوی دیگر، مردم در روزگار بحران نیاز دارند حساس کنند دیوانه نیستند و حسوحالی که تجربه میکنند، فقط به آنها تعلق ندارد و هنر میتواند این فهم را ایجاد کند و به مخاطب خود بگوید: پیش از تو کسی این حسوحال را تجربه و تصویر کرده است.»
بهگفته این رواندرمانگر، فروید هم در روانکاوی، «والایش» را یکی از عالیترین مکانیسمهای دفاعی میداند و آن وقتی است که یک فرد، حس و هیجان منفی خود را به بهترین شکل آن تبدیل میکند: «مثلاً خشمش را در قالب ورزش تخلیه میکند. جالب اینکه هنر، بهترین نوع والایش است و تکانههای ویرانگر را به چیزی خلاقه بدل میسازد. بهعبارتی، هنر موجب «کاتارسیس» یا تخلیه هیجانی هنرمند میشود. یعنی هنرمند بهجای اینکه احساسات خود را سرکوب کند و دچار کرختی یا خشم شود، به آنها شکل میدهد و این همان کاری است که در اتاق درمان انجام میشود. درمانگران هم به مراجعان خود کمک میکنند تا احساسات و هیجانهای خود را بشناسند و روی آن، اسم بگذارند. پس هنر در گام نخست، موجب خودتنظیمی و سازمان دادن به آشفتگیهای ذهن و روان خود هنرمند میشود.»
بازسازی به وسیله هنر
سهرابی، تبدیل بیمعنایی و ابهام به روایت را وظیفه اصلی هنر میداند و میگوید: «وقتی کنترل بیرونی از بین میرود و ابهام، مزمن میشود، انگار یک جایی در قالب هنر، نوعی بازسازی اتفاق میافتد. درواقع، هنر درد را فرمدار و هیجاناتی چون خشم، سوگ و غم را مشروع میکند و همدلی اجتماعی میآورد و این مسئله، خیلی مهم و به درمان نزدیک است؛ چون درد، قابل تحملتر و پذیرفتنیتر میشود. یعنی هنر هم برای هنرمند هم برای مخاطب، گونهای درمان به شمار میآید و موجب تخلیه و تنظیم هیجانهای هر دو میشود.»
این روانشناس، در پاسخ به اینکه در روزگار بحران، مردم تا چه اندازه میتوانند مخاطب هنر جدی باشند، میگوید: «در گام نخست باید دید آدمها تحمل روبهرو شدن با آثار هنری را دارند یا نه؟ شعر و موسیقی، در بحرانیترین شرایط همراه آدمها هستند. اما بسیاری توان و حوصله رفتن به تئاتر، سینما یا گالری و پرداختن به مفاهیم جدی هنری را ندارند و این بهمعنی بیعلاقگی یا بینیازی نیست، بلکه میتواند نشانه اضطراب یا حتی بیحوصلگی باشد. این روزها از بسیاری مراجعانم میشنوم «تصمیم میگیریم برای فرار از شرایط موجود، یک فیلم ببینیم یا یک کتاب بخوانیم، اما نمیتوانیم. چون آنقدر مضطربیم که نمیتوانیم روی چیزی تمرکز کنیم.» پس در درجه اول باید دید آدمها در شرایط فعلی، توان و تحمل نشستن پای آثار هنری را دارند تا تأثیر آن را بر روح و روان خود ببینند یا نه؟»
بهگفته سهرابی، نان و امنیت برای بقای انسان، جنبه حیاتی دارند، اما بقا بهتنهایی به کار نمیآید. آدمها برای زندگی کردن به معنا نیاز دارند. هنر مسیر معنا را هموار میکند؛ روایت جمعی و حافظه تاریخی میسازد. کمک میکند هیجانها به خشونت و افسردگی تبدیل نشوند و امید بهشکل نمادین بماند، اما این امکان را به آدمها میدهد تا درد را بدون انفجار و فروپاشی تجربه کنند.
این رواندرمانگر براین باور است که هنر، تجمل نیست. پس آدمها نباید احساس گناه کنند که چرا به هنر پناه برده یا به سینما یا تئاتر رفتهاند؟ آدمهای دیگر هم بهتر است از قضاوتهایی چون «بعضی چه سرخوشاند… در این شرایط بحرانی فیلم میبینند و موزیک میشنوند» دست بردارند. بهعبارتی، ابتدا باید یکسری تعارضها را در خودمان حل کنیم و اضطراب خود را کاهش دهیم. اگر سرریز هیجانهای ما بهاندازهای باشد که نتوانیم هنر را تاب بیاوریم، چگونه میتوانیم از تأثیرش بر حسوحالمان آگاه شویم؟

